دو راه نا شناس زندگاني را به يكديگر نشان داديم
سپس با شير و خط سكه اي نا چيز افكنديم به دوش دل گر آن بار
نخستين لحظه ي سخت جدايي را رها كرديم آسان حلقه ي آغوش يكديگر كه تا با ما چه بازي ها كند اين چرخ بازيگر
********
كنون دير است
به روي آن دور اهي مانده ام تنها
ولي اين بار دلم در حسرت ديدار انساني كه با من بود بي تاب است
پشيماني به جانم مي زند خنجر
چرا؟
چرا با شير و خط سكه اي ناچيز ، رها كرديم آسان حلقه ي آغوش يكديگر
كه تا با ما كند اينگونه بازي چرخ بازيگر